حفظ آبروی مومن

امام علی (ع) به شخصی بدون اینکه درخواستی کند کمک کردند.

متن کامل:

امیرِمؤمنان علی (علیه‏ السلام) مقدار پنج وَسَق (حدود پنج بار) خرما براىِ مردى فرستاد. آن مرد شخصى آبرومند بود و از کسى تقاضاى کمک نمى‏کرد، شخصى در آنجا بود به على (علیه‏ السلام) گفت: آن مرد که تقاضاى کمک نکرد، چرا براىِ او خرما فرستادى؟ به علاوه یک وَسَق براى او کافى بود. حضرت به او فرمود: خداوند امثال تو را در جامعه ما زیاد نکند، من مى‏دهم، تو بخل مى‏ ورزى، اگر من آنچه را که مورد حاجت او است، پس از سؤال او به او بدهم، چیزى به او نداده ‏ام، بلکه قیمت آبرویى را که به من داده، به او داده‏ ام. زیرا اگر صبر کنم تا او سؤال کند، در حقیقت او را وادار کرده ‏ام که آبرویَش را به من بدهد، آن رویى را که در هنگامِ عبادت و پرستشِ خداى خود و خداىِ من، به خاک مى‏ سایید.

خلاصه داستان:

خریدن کاهوی نامرغوب از فروشنده به خاطر کمک و حفظ آبرویش

متن کامل:

از طلبه‏ اى نقل شده که گفت: روزى به مغازه سبزى فروشى رفته بودم، دیدم مرحوم حاج میرزاعلى قاضى (استادِ عرفانِ علاّمه طباطبایى و خیلى از بزرگان) خم شده و مشغول جدا کردنِ کاهو مى‏ باشد، ولى بر خلافِ معمول کاهوهاىِ پلاسیده و خشن را بر مى‏دارد. بعد از خرید، به دنبالِ او رفتم و علّتِ این کار غیرِ عادّى را سؤال نمودم. مرحومِ قاضى رحمه ‏الله فرمودند:

آقا جان من! این مردِ فروشنده انسانِ شریف و محتاجى است و من چون نمى‏خواهم چیزى بلا عوض به او بدهم تا عزّت و شرفِ او پایمال شود و نیز براى این که به کمک بلا عوض عادت نکند از این کاهوهایى که خریدارى ندارد و در نهایت براى فروشنده ضرر است بر مى‏دارم تا هم از ضررِ او جلوگیرى کرده و هم بدین وسیله کمکى به وى نموده باشم. در ضمن براى ما هم فرقى ندارد که کاهوىِ لطیف و نازک بخوریم یا کاهوى پلاسیده و کلفت.

نتیجه ظلم و بردن آبرو

خلاصه داستان:

باطل شدن برائت نامه شهید به دلیل انجام مظلمه ای

متن کامل:

یکی ازاساتید دانشگاه اصفهان که شاگرد آیه الله جوادی (دامت برکاته) بوده است اظهار داشت یکی از شهداء انقلاب جمهوری اسلامی را در خواب دیدم، گفت برائت نامه ام را به دستم دادند دیدم روی آن ضربدر کشیده و آن را باطل ساخته اند، گفتم به چه مناسبت ضربدر بطلان خورده است؟ گفتند شما موقعی که درآموزش و پرورش بودی خانمی را بی جهت از کار بر کنار کردی واین مظلمه است که برائت نامه شما را باطل ساخته است و از من خواست که درباره ی استحلال ازآن خانم تلاش کنم. من از خواب بیدار شدم به سراغ برادر آن شهید رفتم و با هم به سراغ آن خانم رفتیم و مطلب را اظهار کردیم آن خانم گفت اوحیثیت و آبروی مرا از بین برد و مرا بیچاره کرد من راضی نمی شوم گفتیم نصف اموال او را به شما می دهیم راضی شو راضی نشد.

خلاصه داستان:

آقای قرائتی، اسنادی را از بین بردند تا پس از فوت شان، آبروی کسی نرود.

متن کامل:

اسناد محرمانه ی شخصی دست من بود که اگر افشا می شد آبرویش می ریخت، در ضمن هیچ کس غیر از من اطلاعی از آنها نداشت. شبی فکر کردم که اگر من بمیرم، این اوراق دست افرادی خواهد افتاد و آبروی مؤمنی خواهد ریخت. لذا اسناد را محو کردم. امّا متاسفانه بعضی دنبال جمع آوری اسناد هستند، برای روز مبادا.

خاطرات قرائتی-بهشتی

بازدید: 3