هی! خدا جو! عشق می آید پری جویت کند
عشق می باید که از این رو به آن رویت کند

ورد لبهایت اگر چون شیخ ذکر یا رب است
می شود یک جفت چشم شوخ جادویت کند

ای وکیل بی گناهان قاضی القضات نیز
آمده تا خرقه ای را وقف گیسویت کند

باد شالیزار شالت را به رقص آورده است
هیچ کس جز من مبادا دست در مویت کند

خوش به حال بوته ی یاسی که در ایوان توست
می تواند هر زمان دلتنگ شد بویت کند

بندگان در بند خویش اند از کسی یاری مخواه
از خدا باید بخواهی تا «منِ او»* یت کند

علیرضا بدیع