مثل یک آیینه ام ، از «آه» می ترسم رفیق
از خودم گه گاه و گه ناگاه می ترسم رفیق

گرچه مابین دو کتفم مُهر ایمان خورده است …
لیکن از تاریکی این چاه ، می ترسم رفیق

گاه از له گشتن یک مور ، اشکم می چکد
آری ، آن کوهم که از یک کاه می ترسم رفیق

راه سخت و راهزن بسیار و عمر اندک ، و من
از کمینِ دشمنِ آگاه ! می ترسم رفیق

می خزم کنج تو و در وسعتت گم می شوم
جان پناهم می شوی هرگاه می ترسم رفیق

شادی ات را دوست دارم ؛ جان خود را بیشتر !
از همین لبخند دُم کوتاه می ترسم رفیق…

حسین شیردل

بازدید: 0