ضرب المثل:کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد

کلاغ چند روزی بودعاشق کبک قهوه ای رنگ شده بودومی خواست با او ازدواج

کند. بنابراین باپدرش به خواستگاری خانم کبک رفت.

خانم کبک که خواستگارهای زیادی داشت ازجغدو پرستو و فاخته برایش غیرباوربود که

کلاغی به خوداجازه دهد که ازاو خواستگاری کند،بنابراین خانم کبک تصمیم گرفت که

به کلاغ بگویداگرتوانست راه رفتن خودرادرست کندوکبک هاراه بروداوباکلاغ ازدواج می

کند.

کلاغ به لانه یشان برگشت هرروزصبح به کبک ها نگاه می کردوسعی می کردکه مثل  آنهاراه برودهمه می گفتند:اودیوانه شده وبه اجدادکلاغ برخورده بودکه می خواست

یکی ازآنهاراه رفتن خودرافراموش کندوازروی کبک هاتقلیدکندتااین که یک روزکلاغ به

دیدن کبک رفت.

کبک گفت:حالاچندقدمی راه بروولی تاکلاغ آمدراه بروددیدکه مانندروزهایی شده است

که بچه کلاغ بودونه تنها راه رفتن خانم کبک را یاد نگرفته بودبلکه راه رفتن خودش را هم

فراموش کرده بودوفهمید که هرکس بایدباکسی مثل خودش ازدواج کندوهرگز نبایدبه

خاطرازدواج رفتاروچیزی که دراجدادش رواج است رازیرپابگذارد.

ازآن به بعداین ضرب المثل بوجودآمدکه به کلاغ می خواست راه رفتن کبک رایادبگیردراه رفتن خودش راهم فراموش کرد.

بازدید: 123