بایگانی دسته بندی "شعر"

بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست

بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست که شب همیشه برای به سر رسیدن نیست به خواب گفته ام امشب که از سرم بپرد شبی که پیش منی، وقت خواب…

مرا هیچ دوست می داری؟

مرا هیچ دوست می داری؟ سال ها پیش ازین به من گفتی که «مرا هیچ دوست می داری؟» گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم شاد و سرمست…

باید از هرچه دوات است سیامشق کند…!

باید از هرچه دوات است سیامشق کند…! تا لب سرخ تو دارد تب حوایی را آدمی نیست که نشناخته رسوایی را یوسف مصر دلش شور تو را خواهد زد تو…

اینگونه بود ها..! که بغل اختراع شد…

اینگونه بود ها..! که بغل اختراع شد… وقتی بهشت عزوجل اختراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد! آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت! تا…

نیرو گرفته از وردپرس پارسی | منتشر شده در شهر پوسته های وردپرس | پارسی سازی توسط دی بی اس تم